تبليغاتX
چرک نوشته های من

چرک نوشته های من

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست ، من خانه به دوشم . .

من کیستم؟

شعر: من کیستم؟

خلاصه شده از: منبع


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/08/06ساعت   توسط حسین  | 

زندگی

زندگی
چون قفسی است
قفسی تنگ پر از تنهایی
و چه خوب است
لحظه غفلت آن زندانبان
بعد از آن هم
پرواز...

+ نوشته شده در  87/08/03ساعت   توسط حسین  | 

خاطره

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده بجا می ماند

   - اخوان ثالث

+ نوشته شده در  87/08/03ساعت   توسط حسین  | 

خواب و بیداری

در خواب بودم،
دیوارها، دروازه های بی کلون بود
فرسنگ ها، از عقل تا مرز جنون بود..

بیدار هستم
دروازه ها، دیوار چین است
هر گام، از خورشید تا قعر زمین است..

در خواب بودم؟
بیدار بودم؟

+ نوشته شده در  87/08/03ساعت   توسط حسین  | 

سهم من از تو

سهم من از تو بودن
نیمه دیگر سیب بود
که وقتی له شد زیر پای باد
تو خندیدی و من در حسرت سهمم
تمام سیب ها را از درخت پاک کردم

+ نوشته شده در  87/08/03ساعت   توسط حسین  | 

سالگرد درگذشت فریدون مشیری

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
...

    - فریدون مشیری


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/08/03ساعت   توسط حسین  | 

مناجات

خدایا
باز هم کمکم کن
در سختیهای روزگار
در حوادث روز و شب
از تنگناهای این سو
و اندوه های آن سو
رهایم کن..

+ نوشته شده در  87/08/02ساعت   توسط حسین  | 

سراب

ببار ای ابر پاییزی
ببار و دشت سرسبز خیالم را معطر کن
که شاید نفحه او را برم از یاد
و شاید در میان قطره های کوچک باران
نشان مبهمی از دلبرم یابم
ولی  سخت است وقتی که در یابم
که اینها جز سرابی پوچ و واهی نیست
او که من میخواهمش،
عاشق من نیست..

    - حسین

+ نوشته شده در  87/08/01ساعت   توسط حسین  | 

فسلفه حیات

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم .»

موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت :

« هستم اگر مي روم گر نروم نيستم . »

              - محمد اقبال لاهوري

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/08/01ساعت   توسط حسین  | 

کوچه پس کوچه های خیال

 

در ماتم سیاهی شب های بی ستاره،
در انزوای دهشتناک سکوت هر لحظه،
خاطراتم را ورق میزنم و به تو می اندیشم..
در خلوت محزون کلبه تنهاییم،
در لحظه لحظه غم بی پایانم،
یاد تو، تنها آرامش بخش اندیشه های پریشان من است..
نم نم باران پاییزی
و بوی خاک باران خورده
تنهایی مرا زیباتر می کند
می خواهم آواز دلتنگیم را زیر باران زمزمه کنم
می خواهم در چاه بی انتهای دل گرفته ام نام تو را فریاد بزنم
دستم را دراز می کنم تا دستت را بگیرم
ولی،
این قطره های بارانند که دست مرا می گیرند
و بی صدا از کوچه پس کوچه های خیال عبورم می دهند..

    - حسین

+ نوشته شده در  87/07/22ساعت   توسط حسین  |